عنایت امام جواد علیه السلام به شاعر

یک شاعری در مشهد به نام «فاخر تبریزی» بود، زمان رضاشاه ملعون رفته بود نان بخرد؛ مأموران آمدند او را گرفتند و به پادگان برای سربازی بردند، این بنده خدا هم که دو تا بچه داشت، خیلی ناراحت شد، دلش شکست و گفت: خدایا! زن و بچه من سر سفره منتظر نان هستند، بعد شروع به خواندن دعای توسل کرد، تا به نام آقا جوادالائمه(ع) رسید: «یا اَباجَعْفَرٍ یا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِی اَیُّهَا التَّقِىُّ الْجَوادُ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ»!

گفت: دلم شکست، گفتم: آقا! شما آن امامی هستی که آمدی زندان دست غلام پدرت «اباصلت» را گرفتی و از جلوی چشم همه مأموران بیرونش بردی و هیچ کس هم متوجه نشد، آقا! منم غلام آستان پدرت علی بن موسی الرضا(ع) هستم، بیا دست من را هم بگیر و از این پادگان نجات بده!

همین طور که دعای توسل را می‌خواندم و گریه می‌کردم، یک مرتبه دیدم زمین و هوا نورانی شد، وجود اقدس جوادالائمه(ع) تشریف آوردند، دست مرا پسر فاطمه(س) در دستش گرفت، از جلوی تمام سربازها و سرهنگ‌ها برد و هیچ کس من را ندید، حضرت(ع) من را نجات داد.

فردای آن روز یک سرهنگی من را در خیابان دید، گفت: فلانی! ما کاری به تو نداریم، از سربازی معافی! ولی تو را به خدا بگو چطور شد، در پادگان بسته بود، ‌این همه میله، نرده و مأمور! تو کجا رفتی؟! همه حیران و سرگردانند.

گفتم: برو رفقایت را منزل ما بیاور، وضو بگیرید، مؤدب بنشینید تا به همه شما بگویم آزاد شده چه کسی هستم!

اینها همه آمدند و نشستند، گفتم: من دعای توسل خواندم به جوادالائمه(ع) گفتم، آقا همان طور که غلام پدرت «اباصلت» را نجات دادی، بیا دست من را بگیر و از این پادگان نجات بده، یک مرتبه جوادالائمه(ع) دست من را گرفت و از جلوی چشم شما من را بیرون برد، من شما را می‌دیدم، اما شما من را نمی‌دیدید.

farsnews.com

واقعا جالبه

واقعا بعضی ها که خودشون رو جامعه ی جهانی می دونن چقدر احمقند....

روایت است حضرت عیسی(ع) به سرعت در حال دویدن بود، در راه کسی از او پرسید چرا فرار می‌کنی؟ پاسخ داد از صحبت با احمق فرار می‌کنم.

سائل دوباره پرسید: تو همان مسیحی هستی که مرده زنده می‌کنی، کور و کر شفا می‌دهی؟ حضرت مسیح گفت؛ بله من همانم! او گفت؛ همین احمق را درمان کن. مسیح پاسخ داد؛ آن کارها را با سرّ غیب و اسم اعظم انجام می‌دادم، اما با تمام مهربانی هزاران بار آن را بر آن احمق خواندم و او شفا نیافت.

سائل علت آن را پرسید. مسیح گفت: رنج حماقت، قهر خداست.

مولانا در دفتر سوم مثنوی معنوی این داستان را نقل می‌کند و به کسانی که با احمق‌ها روبه‌رو می‌شوند یک نصیحت عالمانه می‌کند و می‌گوید:

زاحمقان بگریز چون عیسی گریخت

صحبت احمق بسی خونها بریخت

اندک اندک آب را دزدد هوا

وینچنین دزدد هم احمق از شما

.

اللهم عجل لولیک الفرج

شهید اندرزگو و امداد امام زمان(ع)

شهید اندرزگو و امداد امام زمان(ع) 

این خاطره را شهید حجت الاسلام سید علی اندرزگو برای آزاده و شهید حجت الاسلام و المسلمین سیدعلی اکبر ابوترابی نقل کرده‌اند:
یک بار مجبور شدیم به صورت قاچاقی از طریق مشهد به افغانستان برویم. بین راه رودخانه وسیع و عمیقی وجود داشت که ما خبر نداشتیم. آب موج می‌زد بر سر ما و من دیدم با زن و بچه نمی‌توانم عبور کنم. راه بر گشت هم نبود، چون همه جا در ایران دنبال من بودند. همان جا متوسل به وجود آقا امام زمان(عج) شدیم. نمی‌دانم چه طور توسل پیدا کردیم.
گفتیم: "آقا! این زن و بچه توی این بیابان غربت امشب در نمانند، آقا! اگر من مقصرم این‌ها تقصیری ندارند"
در همان وقت اسب سواری رسید و از ما سوال کرد این جا چه می‌کنید؟ گفتم می‌خواهیم از آب عبور کنیم. بچه را بلند کرد و در سینه‌ی خودش گرفت. من پشت سر او، خانم هم پشت سر من سوار شد. ایشان با اسب زدند به آب؛ در حالی که اسب شنا می‌کرد راه نمی‌رفت. آن طرف آب ما را گذاشتند زمین و تشریف بردند.
من سجده شکری به جا آوردم و درهمان حال گفتم بهتر است از او بیشتر تشکر کنم. از سجده برخاستم دیدم اسب سوار نیست و رفته است. در همین حال به خودم گفتم لباس‌هایمان را دربیاوریم تا خشک شود. نگاه کردیم دیدیم به لباس‌هایمان یک قطره آب هم نپاشیده! به کفش و لباس و چادر همسرم نگاه کردم دیدم خشک است. دو مرتبه بر سجده‌ شکر افتادم و حالت خاصی به من دست داد.
تهران، موزه‌ی شهدا، خیابان آیت الله طالقانی

http://www.alvadossadegh.com

اجابت انتظار

خدایا اگه منتظر آدم شدن من هستی

اینو بهت بگم من هم منتظر کرم تو هستم

کدوممون انتظار دیگری رو اجابت میکنه؟

معلومه که ....

اگه من انتظار تو رو اجابت نکنم بنده ام و گناهکار

اما اگر تو انتظار منو اجابت نکنی ....که این از خداوندگاری تو به دوره

کجا برم