که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری

یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری

به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری

درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی

یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری

گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم

هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری

گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجز

دیگرش چاره نماند که تو بی‌شبه و نظیری

دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم

که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری

خالق خلق و نگارندهٔ ایوان رفیعی

خالق صبح و برآرندهٔ خورشید منیری

حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی

بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری

گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت

چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری

همه را ملک مجازست بزرگی و امیری

تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری

سعدیا من ملک‌الموت غنی‌ام تو فقیری

چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری

بزرگداشت سعدی

اگر لذت ترک لذت بدانی                       دگر شهوت نفس، لذت نخوانی

هزاران در از خلق بر خود ببندی                   گرت باز باشد دری آسمانی

سفرهای علوی کند مرغ جانت                        گر از چنبر آز بازش پرانی

ولیکن تو را صبر عنقا نباشد              که در دام شهوت به گنجشک مانی

ز صورت پرستیدنت می‌هراسم               که تا زنده‌ای ره به معنی ندانی

گر از باغ انست گیاهی برآید                        گیاهت نماید گل بوستانی

دریغ آیدت هر دو عالم خریدن                    اگر قدر نقدی که داری بدانی

به ملکی دمی زین نشاید خریدن               که از دور عمرت بشد رایگانی

همین حاصلت باشد از عمر باقی               اگر همچنینش به آخر رسانی

بیا تا به از زندگانی به دستت                   چه افتاد تا صرف شد زندگانی

چنان می‌روی ساکن و خواب در سر         که می‌ترسم از کاروان باز مانی

وصیت همین است جان برادر                      که اوقات ضایع مکن تا توانی

صدف وار باید زبان درکشیدن               که وقتی که حاجت بود در چکانی

همه عمر تلخی کشیدست سعدی         که نامش برآمد به شیرین زبانی

خانه ای را که فرو ریخته بر پا دارم

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست

به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟! خاطره ی زخم فراموش شده

لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم

با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده ست، ولی می خواهم

خانه ای را که فروریخته برپا دارم

http://hayhat.ir

خدایی را شکر می گویم که ....

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت:معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق ،پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد.

حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی

بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری

 
عاشقانه تلاش کنیم، پیامبری در همین نزدیکی هاست
http://sahbayerezvan.blogfa.com/

راحت عاشقان ز کم گوییست

سبب عاشقان نه نیکوییست

آفت دلبران نه مه روییست

عشق ذات و صفات شرکت نیست

بت پرستیدن از سیه روییست

عشق هم عاشقست و هم معشوق

عشق دو رویه نیست یکروییست

مایهٔ عشق بی‌نصیبی دان

هر که گوید جز این، سمر گوییست

قطع کردم سخن تمام نگفت

راحت عاشقان ز کم گوییست

سنایی

باقی عمر ایستاده‌ام به غرامت

این که تو داری قیامتست نه قامت

وین نه تبسم که معجزست و کرامت

هر که تماشای روی چون قمرت کرد

سینه سپر کرد پیش تیر ملامت

هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمر

بر نفسی می‌رود هزار ندامت

عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم

باقی عمر ایستاده‌ام به غرامت

سرو خرامان چو قد معتدلت نیست

آن همه وصفش که می‌کنند به قامت

چشم مسافر که بر جمال تو افتاد

عزم رحیلش بدل شود به اقامت

اهل فریقین در تو خیره بمانند

گر بروی در حسابگاه قیامت

این همه سختی و نامرادی سعدی

چون تو پسندی سعادتست و سلامت

من غلام قمرم

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولوی

سال نو مبارک

تن آدمی شریف است به جان آدمیت                   نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی         چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت   حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد                  که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی                       که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد                       همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند                بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت                             به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم                        هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

سعدی